علی مختاری
می نویسم باکلامي كه مهر تائید عشق ورزی زند بر پيشاني دورنگي هاي زمانه
متاسفانه دوست عزیزمان اقای مختاری ،نویسنده این بلاگ مدتیست بر اثر عارضه قلبی با دو عمل موفق در بستر بیماری میباشند وقادر به پاسخگوئی محبت های شما نیستند ،لذا بدینوسیله از بنده خواستند تا عرض ارادت وتبریک ایشان را خدمت دوستان ارائه نمایم. امید سلامت مجدد ایشان وسلامت همه جوانان ایرانی بوی نوروز بوی سیرو سمن وسرکه وسنجد سمنو سبزه بیامد به کاشانه ام امروز خوش بیامد به سرایم همه این سنت نوروز وای خدایا که من هفت سین ندارم شش ان هفت نگردد به سر سفره ام امروز اه که من سیب ندارم به سر سفره گذارم بجز سیب سرخ سهراب شاعر کاشی دیروز چه معطر است سیب اش بر سر سفره ام امروز سیب سرخ شعر سهراب سر هفت سین نوروز 18/1/85 فرار کردم ... از خود واز دنیای مجازی هم تنها ماندم تنها ی تنها وتنها دلخوشیم حضوری بود بی حضور مجازی تر از مجازی فضائی که من وما ها را مسخر ومسخره تر کرد تا یاد دهد تو موجودی هستی اجتماعی اگر توان روبروئی نداری اگر زبان بیان نداری اگر قدرت تحلیل وتعمل نداری گوشه نشینی دردی دوا نمیکند مزاجت را به چاشتی اشنا کن تا مخدر دنیای مجازی تورا دگرگون کند دستان بی فروغ دوستیت را با نوازش حروف بر دست ناگرفته افکار هم نوعانت بگذار بی انکه گرمائی را به وقع
حس کنی که دست یاری دراز کرده بی انکه چشم در چشم رو در
رو ، نفسی را احساس کنی که تورا میطلبد وبی انکه صدائی را هم نوای
خلوت هایت با همان لرزش هائی که غم بی هم نوائی بران چیره شده به جان بشنوی اری تنهاصدای به جامانده
از این یار مجازی ، صدای ناموزون کیبورد است که دستان تو انرا به طرب واداشته تنها صدای مانده همان تیک
تیک موش کوچکیست که از فشار تائید های انگشت سبابه ،سر به تائید تو خم میکند در نهایت تنها تو میمانی و
دلنوشته ای کوتاه عمر بی حاصل روزگاران در پی هم سپری شد ومن در فکر کرده هاوناکرده های پیشین ،انگشت حیرت بر دهان گرفته ام درصورتی که گذشته ها را باید از نظر گذراند وچکیده های ان را به شیرازه ذهن نهاد واز این عصاره تلخ اینده ای را رقم زد تا ناکامی های دیرین را تجدید نکنیم افسوس میخورم از بهار عمری که گذشت ومن تن تنها را بر این جبر روزگار ،کشان کشان از سوئی به سوئی میکشیدم. دریغ فقری را خوردم که بر افکارم در ان بهار عمر خیمه کرده بود واین فقر فکری دربهای رهائی را می بست به جای بازکردن...! واکنون که ذهن را از تارهای طنیده ان عنکبوت رهائی دادم بهار عمر در پایان راه ،با چشمانی خیره به گذشته تلخ به پل های شکسته پشت سرش مینگرد او با نگاهی از سر حسرت یاداور اتمام بهار است تا تن به بنیان ان جسم قدر ،پای را محکم تر بر زمین نهم ودر این چله سال نشینی عمر،دگر افسوس جائز نیست وره هموارتر مرده ایم؟ مردگی را باور دارم که زنده بودن نه به خور خواب خشم شهوت باشد مردگی را باور دارم بر این تکرار
مکررات وروزمرگی زمانه مردگی را باور دارم با این حضور های بی حاصل مرده بودن در زندگی حق ماست از انزمان که مردانگی ها را از تن در اوردند وبه چوب رخت اتاق پشتی تاریخ
نهادند از انزمان که پی ناموس را موس موس کردند واز انزمان که فحاشی ها نقل ونبات ولغلغه محاورات کوچه وبرزن شد مردگی ها را باور کردم تا یاد داشتیم سرخی گونه ها شهادت از خجالت میداد تا یاد داشتیم شقایق گل همیشه عاشق بود حال سیه جامگی را برنگ عشق میخوانند رز سیاه نیز دست به دست میگردد اری... مردگی هایمان را باور دارم ! وبودن را به نابودن ترجیح میدهم که دلیلیست بس گران وحضور ادمکی اهنین،رو بروی ائینه خانمان، نقطه عطف زندگی
...! مستانه ها بهار و طراوت زندگی منو یاد جست وخیز های جوونه ائی میندازه که با لپ های گلی وچشمهای حریص ، با لباسهای نو، بدنبال کسی میگردند تا خالی شوند از لذات حیوانی از بدو شناخت حس شهوت سنگسار افکاری بودند افکاری نچندان شاید وپیوسته بعد جوانی را با حیوانی گره میزنند مثل زنبور های سرمستی که موهای مجعد انسان را از اغوش لطیف گل تمیز نمیدهند گفتی :سنگسار افکار ویاد امد ،اندوه های خرد وگرانی که در ان ایام مثل باران بر سرم میبارید! به چشم بر هم زدنی مصیبت ها ، کوه غم بر سینه میفشرد وحال کودکانه تر از اخم یار نامهربان نبود چنان تشویش را بر سراچه افکارم مینشاند ،گوئی در استانه قبض روحم وچه سخت از این زمان گذشتیم سجده شوق پر پروازی واسم نمونده بود
رو تنم جای یه زخم کهنه بود همه جا ذکرتو بود تو اسمون
مثل لبیک و تشهد توی اذون انگاری داره منو داد میزنه
داروی زخمم رو فریاد میزنه سرودستم رو میشورم زه گناه اره
انگار که میگه پیشم بیا فرست ذکر نماز تو این غروب دیده میشه راه
پروازی واسم به اسمون ساخته میشه 5/7/85 نسیم بگذار تا در بوستان زندگیت همچو نسیمی گذر کنم همچو پری در اغوش باد از خانه ات سفر کنم زبوستان لبت بوسه چینمو از چیدن غنچه لبانت حذر کنم من ارام می گذرم، دیوانه وار می نگرم بگذار همه عالم بدین سخن خبر کنم محرابم سینه ات،سجده گاهم گونه ات بگذار از این میکده من عور گذر کنم به استان بغضم چو رسیدی ،خرده مگیر دفینه گاه غم است سینه ام ،بگذاربدین سان سر کنم اهوی رمیده ایست این دل زارمن بگذار سراسیمه از وادی جنونت گذر کنم چو شعرم برینجا رسید غم شد بگذار از این بیت هم گذر کنم 87/10/10 علی مختاری چهره تو صورتکه این رفتارا همه کلکه این همه عشق و مستی این همه عاشق پرستی همشون سیاه وزشتن عشقو به چار میخ بستن زندگیا همه غمه فکرا به رنگ ماتمه اگه یه روز عاشق بشی از دروغات فارق بشی دلم رو ازارش ندی رو راستیتو یادش بدی توی موهات گل میزنم تو باغچه سنبل میزنم غمارو اب وجارو میکنم دنیا رو زیرو رو میکنم شعرامو بهاری میکنم اندوه وفراری میکنم دارم امید بر ان عطر گلم که
نهان است درون بدنم عشق او زنده بود در یادم
عطرش هرگز نرود از یادم
.................... عشق و گل هردو به مصداق هم اند
که اگرعشق نباشد گل وگلدان نماند شمع وپروانه در اغوش هم اند که
اگر پروانه نرقصد اتش شمع نسوزد شیشه وسنگ نگهدار هم اند که اگر
سنگ نباشد شیشه را ازچه بسازند دل ودلبر همانند گل اند که اگر گل
نباشد بوی عطری نفشاند در میان وازه های هستی وازه ای را مثل مادر ندیدم میم او مهر ومحبت بد الف اغوش راحت دال او درمان درد است ر ریاضت طی بکرداست صد صفت باشد بنامش هر یکی را در
کمالش صبر
وحلمو احتراز عشق واحساس، مهروناز مثل اهوی ختن کودکش را
جانو تن ماندگاری
پر نهاد راه او باشد جهاد قلب او همچو ترنج زندگی سر شار
رنج زیر پایش بد بهشت حبش رمز
سر نوشت 28/1/85 علی
مختاری به نازوان شدم من سخن عشق شنیدم
ز کران بی کرانش همه دم خدا بدیدم همه نظم در طبیعت همه سر به اسمان بود
به صدای عارفانه، به ذکرالله اش شنیدم پی نورو صوت و تصویر ،همه جا سر کشیدم همه ذکر کرده دیدم ،به سما فکنده دیدم همه کائنات تسبیح ،همه عارفان به کاوش همه سالکان عبادت به خدای گانه دیدم ای روح دل نواز من، فرشته نجات من چرا
نمی کنی گذر، به درگه خراب من معشوقه
ای نداری چون من
نمیکنم تو را ندامت تویی تمام هستیم، تویی شروع مستیم گناه من گردن تو ، گناه می پرستیم معشوقه
ای نداری چون من
نمیکنم تو را ندامت به دیدن من، روزی نیایی، که ازغروب عمر من نمانده اهی، نه
جرعه ای ، نه قطره ای نه اشک واهی اگر رسد سوی نگاهت، به ا ن دوتا چشم سیاهت
خجل شوی
از ان غرورت ،که پس زدی عشقم زکویت معشوقه ای
نداری چون من
نمیکنم تو را ندامت
زرد زردم مثل پاییزم کجایی ای بهار تا که با تو شاد برخیزم کجایی ای بهار بی تو حتی الفتی با گل ندارد این دلم با تو شاید مدتی با گل دراویزم ای بهار خدا نظر فکن به منظر نظم نظام هستی متفکرانه
سیر میکن، به خدا به مستی در این زمان وزمانه، زمین ضامن توست در این دیارو دوایر، که دیر خانه توست به اختران نظر کنی، به اسمان سفر کنی به هر نفس خطر کنی، زعشق خود حذر کنی تو حی کنی تو هو کنی، به دم همی سما
کنی چه رب خود صدا کنی، چه منظرش نگاه کنی به حق تو را صدا زند، تو را به عشق
رها کند لبیک او بر لب توست، گره ز بندد وا کند پرواز من
نیازم اسم اونو بردنه سوی
اون تنهایی پر کشیدنه پر
پرواز منه، ذکرو نماز عشق
من پروازه ورازو نیاز اگه
دل تنگه، واسه پریدنه اگه
دل خونه، واسه ندیدنه ندیده
دل داره پرپر میزنه سوی
کاشونه حق سر میزنه
مختاری
23/6/1385 درداسمان روزگاران به اسمان نگریستم تا به خودم گشتمو پرسیدم ازاو: اسمان تو در چه حالی که چو طیوری سبک بالی ؟ تا شنید این سخنان را ،نا گهان اخم بکرد، داد بزد ،های بکرد ،هوی بزد دردلش شد طب وتابی ،بغض خود را بترکاندوبکرد گریه فراوان دو سه شب روز وشبان سخت گذشت. اسمان صاف بشد گوی، غم دل پاک گریه اش را به زمین دادو غمش دردل خود باز، نهان کرد روزگاران نگریستم جز سخن عشق ندیدم اری از غم هجر زمین بود دل پر درد سما. اسمان زمین باران نغمه چک چک اب زیر اسمان کبود بوی خاک وطنم بوی باران ، نم خاک ، اسمان تیره وتار سینه دشت فراخ، نعره رعد بلند برق ان در دل کوه عاری از عشقو فراق ولی من در عجبم این چه عشقیست میان ایندو که یکی نرمو لطیف ، زان یکی سخت وکبود اه وصد افسوس ،وای وقرنی دریغ که نداند دل را به چه کس خوش کرده دست نوشته هایم برای تو دست نوشته هایم برای تو بود ! توئی که تمامی افکارم را در اختیار گرفتی دست نوشته هایم از برای توست چرا که منشا واژه هایم را تو رقم میزدی دست نوشته هایم بنام توست چرا که در واژه واژه ان نام تو مستتر شده سیاه مشقی برای حضور با سیاه قلمی به رنگ دلی سوخته تر از کبودی
زغال برای تو نوشتم اما توهیچگاه نخواندی برای تو نوشتم
تا خود نخواندم نشنیدی از تو و از تو نوشتم وهیچگاه نه از خود ندیدی نبردی که بخوانی حال در جاری رود غرقشان خواهم کرد حال در گیسوان باد رهایشان خواهم کرد تا از
این حبس تکراری فراری یابند به رود خواهم گفت به دست کسی رسان که جفا نکرده به باد خواهم گفت از کوی تو رد نشود که انجا خاک هیچستان است خاک زنانی سیه جامه کوی دلبرانی بی دل صدای کودکانه صدای کودکانه قلبم را میشنوی ؟ میشنوی که چه ارام ارام تورا میطلبد ؟ ایا خواسته های کودکانه اش را میشنوی ؟ میشنوی ؟ با نوائی حزین امدنت ،بودنت وماندنت را به تپش هایش به عجز ولابه میطلبد؟ صدای پا هایم را میشنوی که همچون طفلی سراسیمه به دنبال گمشده اش میگردد؟ وکودکانه تر از ان حلقه اشکیست که چشمهایم را در گردابی غرق فراق کرده حضورت را با تمامی وجود می جویم عطرت اسمان قلبم را فرا گرفته وتو همچنان در غیبتی ! به هر سو که مینگرم رد پائی بر این خاک نهادی وخاک نیز چون من به دنبال نهادن پای بر سینه اش سرگردان کوچه هاست
باز باران باز باران میبارد ومن در خلوت تنهائی خود سجده
سکوت را بر لب دارم باز باران میبارد وصدای سجده های اسمان بر زمین طراوتی به ذهن خاموشم میدهد باز باران میبارد
وتکاپوئی در اصوات بر پاست باز باران
ناودانها را هم به خنده وادار کرده باز باران چهره
تیره شهر را به تبسمی کوتاه مهمان کرده جوی ها نیز از
رقص باران بی نسیب نبودند باز باران شوقی
کودکانه را به چشمان بچه ها اورده تا پای کوبان رقص شادی را در ابگیرها برپا کنند باز باران بر
شیشه تنهائی من وخیلی ها بارید زانو های بغل
گرفته ام را در تاقچه پشت پنجره به سینه میفشرم تا سرمای روزگار
کمتر به سینه ام اثر کند نگاه دوخته به
شیشه زدن باران مرا یاد گریه های بی امانم میاندازد فرق گریه های من
و اسمان در چیست ؟ او میگرید ولی از
شادی میگرید ! گریه های بی امان
او ثمری را ارزانی میکند ! ومن تنها بر خود
و رهائی از خود میگریم دلت را به اب پاهایت را محکمتر به نوازش اب وادار تا در این سراب روزگار عبس غرق جاه ومکان نشوی ساحلی در پیش است وتو همواره در طی هموارترین های این منجلاب ناخواسته میبایست دست وپازدن را فراتراز فراگرفتن بدانی در این اب سیاه واین شب طولانی که نجات غریق را نیز غرق می کنند تا کنون از خود پرسیدی که چرا غرق میشویم ایا خود تن به باختن میدهیم ؟ یا دست کسی بر سرمان سنگینی این جدال را دوچندان مینماید! گفت وشنود شنیده هارا شنیدیم وگفته
ها ناگفته ماند سخنها در پی کلام های ریز
ودرشت زنجیر شدند خواه دلنشین وخواه کریه
تراز اصوات ناموزون چیزی که ناگفته ماند
ندائی بود که حریم شکسته را نهیب میزد از دریده شدن حجاب میگفت همان حجابی که معنی درستی
در افکار مخاطبان نیست پس همچنان در پشت پرده
ماند تا مبادا حضورش در دهان بازگوی افکاری نچندان خوشایند باشد او چهره از خلق نهان کرد
ودل صندوقچه ای شد برای اسکانش تا پا به ان کومه زخمی
نهاد هیاهوئی بر پا شد خجل ماند از این همه
حرفهای ناگفته ای که سالهاست در سینه مانده شاد از اینکه تنهانیست دلگیر از پروازی که اسمان
را در نوردد تا گوش دیگران را اشفته نماید با این روئیا چشم همی بست
و زبان قفل به خوابی رفت وسر بر شانه
حرفهای ناگفته نهاد افکار را مخدوش خواندی واشعار را محزون نمایه هارا غمناک شمردی ودلدادگی ها را نا فرجام جوانی راپیری و شادی هارا افسانه هر کجا در هر بعد وزمانی پا نهی،رد پائی دور یا نزدیک هست! پیش تر ها کسی بر این مکان گذری را رقم زده خواسته یاناخواسته اثری بر اسارتی نچندان طولانی واژه هانیز از این امر مستثنی نیستند چرا که تونیز با قلم اشفته ات ردی بر افکار مخاطبان جا می نهی واین رد پا نگاهیست بر کنونی که تو میسازی تا چراغی شود بر اینده گان نگاه بان تو قابیست که غالبت را بیان میدارد وتو تنها در جلای خویش جلوه گر حقایق هستی وچراغی که از اکنون سوسو زند حیاطی به ممات دارد نه به راهبانی بشکن ! بشکن این اندوه را که در دیار دیگران نیز این ره به ترکستان است بشکن این چراغ را که عمر دیو صفتی روبه پایان است بشکن این پوسته که برن این شکاف زندگی پا برجاست! قلمت روان علی مختاری: در حاشیه برنامه
روز گذشته نود شاهد دوئل زیبائی با حضور یک مدیر نوپا در عرصه ورزش بودیم که با
بستن شیشلول با گلوله های مشقی، با رویکرد تخریب شخصیت های غیر سیاسی، قصد به باز
نمودن عرصه خوشخدمتی را ،در بزرگ ترین رسانه پرمخاطب ملی را داشت. شایان ذکر است در
زمانه ای که اینگونه ترور های بی معابانه ،وکریه المنظر جای خود را به روشنگری های
منطقی میدهد حضور ایشان در یک برنامه پربیننده با این نگرش قدیمی جای بسی تاسف را
دارد. بیان مسائل
خانوادگی پس از انتخابات چند سال قبل ، وبازخورد منفی در جوامع متعصب ومتفکر کنونی
که با ارتقائ سطح علمی قشر جوان همراه بوده، این مسئول نوپا فضائی منفور را برای
کسب ارای اینده خود در مجلس شورای اسلامی بستر سازی نمود. به خیال محکم کردن کرسی
نمایندگی مجلس شورای اسلامی. گفتنی است با
نگاه به گذشته نچندان دور وباز بینی رزومه کاری ایشان ، حضوری شاخه به شاخه ای را
شاهد خواهیم بود که دال بر عدم ثبات وعدم توان مدیریت کلان ،در ایشان است. اغراق نباشد که
حضوری شایسته را در یکی از ادارات استان اصفهان با یاری کاروان دوستان شفیقشان را
شاهد بودیم که تنها نقطه روشن در کارنامه ایشان قابل ذکر است . واین بالاترین
سکوئیست که توان صعود را برای ایشان میتوان به وضوح دید که این نیز مرهون تلاش بی
شائبه سیاسیون حامی ایشان بوده است. باید اشاره کرد
که دولت محترم میبایست منبعد جهت حضور اقایان در مسند های جدید ،استاندارد های
ادبیات ورفتار دیپلماسی را در اولویت شرایط کاندیداهائی که میتوانند از تریبون های
رسانه های کشوری استفاده نمایند ،قرار دهد تا مبادا طرح چنین مسائلی کوته نظرانه و
با هدف تخریب شخصیت باعث مورد تمسخر قرار گرفتن کشور عزیزمان ایران گردد . چرا که حضور چنین
افرادی منفعت طلب باعث اخباری بس ننگین تر از اتفاقات اخیر را در پی خواهد داشت. باید متذکز شد در
زمان غرق شدن چنگ اندازی به هر چیزی که شاید باعث نجات گردد ،منطقیست .نه در این
جا که نه ابی هست ونه اقیانوسی . حال اینجا یک
سئوال مطرح است که شما که دم از جلوگیری هزینه های بیهوده واصراف وغیره میزنید
واعتقاد به قانونمندی سقف قراردادهای بازیکنان دارید چگونه میخواستید 10 درصد به
قرارداد اقای رحمتی اضافه کنید تا ایشان ماندگار باشند ؟ایا این مبلغ قابل توجه که
حدود 16 میلیون تومان میشود را از جیب مبارک پرداخت میکردید ؟ جای شما خالی مصر بودیم کویری زیبا وسر شار از حضور عاری از دوروئی یک دست ویک رنگ به رنگ خدا انگونه که جای پای تو نیز بی درنک رو به فناست و اینجا ستار العیوب پیداست اینجا تنها توئی و اصالتت خاک ! دیروز فرشته ها برسقف اشانه همسایمان فرود امدند دیروز فرشته های سیاه ارتباط همسایمان را با اسمانها قطع کردند چرا که فقط اسمانها
در انحصار انهاست چرا که اشرف مخلوقات
بودن وصاحب ادراک واختیار بودن نقشیست در قصه ها وباری بر دوش ازاد مردان دیروز تا کنون همسایمان از حال اسمانها بی خبرند اری حال که عصر تکنولوژیست وهمسایه ها میتوانند از اسمان ها با خبر باشند فرشته ها نمیگذارند چراکه اخبار فرشته ها دیگر بهائی برای همسایه ها ندارد دلتنگ همسایمان بودم که امشب چگونه بی خبر های ریز ودرشت سر بر بالین خواهند نهاد امشب دلتنگ انانی بودم که نمیتوانند از فرشته ها شکایتی نزد قاضی برند امشب دگر صدای خنده
های بی رحمانه که از حنجره هاشان سکوت شب را میشکست خبری نیست گوئی امشب نیز یکی
از شبهای طولانی سال است چراکه تا صبح مرگ
سکوت محله را فرا گرفته وکوتاهی تابستانی شب
ها را به بلندی شب یلدا رسانده شاید ان خنده های
افسار گسیخته خواب را از چشمانمان میربود اما سکوت خسته امشب
ترسی نهان را در خانه مان حاکم کرده اری ان بیخوابی ها مرا به
خود عادت داده بود ومن حال بی خواب ترم اری ان بی خوابی ها مرا
بیشتر با دست نوشته هایم اجین کرده بود وحال حتی دست به قلم هم
نمیرود کاش فرشته ها نیز
قلبهاشان را به قاضی میگذاشتند چرا که انها کلاه ندارند ! ترنج سینه همیشه می شنیدیم انسان خاکیست به باور سپرده بودیم : روح دمیده شده در این تن خاکی وجه اشتراکی با جسم خاکی دارد وان نیست جز ترنجی که در سینه تپش را از ممات به حیات مبدل مینماید ترنجی از تبلور خاک وروح ترنجی دست ساخته خالقی بی همتا ترنجی که نه از گل است ونه از تلعلو روح ونیست جز حاصل از ترکیبی که خاکیان را به ماکیان وصل میکند واین پرسش همیشه در افکار من خاکی بود ، که ما کیانیم که ماکیان نیز سر به سجده نهادند به حکم خالق بی نظیر؟ چگونه خاک سرد بی روح را که به تلی میماند، به اشفتگی وبه سرور میرقصاند؟ واین ترنج زاده چیست ؟که اینگونه ادمی را به احوال متفاوت مدهوش مینماید! که روزی بر نیم نگاهی ترنج کوچک درون را به غمزه ای بخشد، وبه گره گیسوئی لرزه به تن سازد، این ترنج چیست ؟که از زمزمه خوش الحان یار ،تپش از تپش نیاندازد ، وبه اخمی از تپش باز بیافتد تا که از خاک به افلاک و به خاک باز ستاند. ایزدا: این بلور درخشنده که هدیه دادی به منش باز خواهم داد هزار قطعه بی مزد وثمنش سنگریزه گام ها در پی هم به سوی ناکجا ها گذر میکردند و من قدم زنان در کوچه وپس کوچه های تنهائی وازه ها را در کهکشان افکارم رصد میکرم صلانه صلانه می رفتم تا تنهائی خود را با طبیعت بی بدیل قسمت کنم ناگاه ناخواسته پا بر سینه سخت سنگریزه زدم واو در عین نا باوری فراری نچندان دور را از ضربه پای من لمس کرد چشمانم در پی تکرار کوتاه دویدنش حرکت کرد تا سکونی بر غلطیدنش حاکم شد گوئی از غم بی مهریم همچو صبوئی شکسته تن بر خاک می مالید ناخواسته ایستادم ودست بر برداشتن ان ریگ کوچک بردم اورا همچو پرنده ای کوچک در دستانم گرفتم گوئی از لانه اش بیرون افتاده بود وتن رنجور را با الام روز ها ی سپری کرده به زبانی بیزبانی فریاد میزد شاید اگر زبانی بر دهان داشت از گذشته ای میگفت که دور یا نزدیک بر او چه ها گذشته افکارم چنان در گیر شده بود که زمان را به هیچ حس نمیکردم سئوالها در پی هم در ذهنم چیدمانی از ابهام را رقم میزد او از کانون گرم استوار خانواده ای میگفت که در دل کوهی بساط کرده بودن وسالها درپی هم حفظ بنیاد میکردند او از دست بی رحم زمانه میگفت که قرعه به نام این خانواده رقم زده بود انسانی از جنس خاک نقش نرمی کوچک را در پای ان تخته سنگ بزرگ جا نهاد ولخطی بعد ان نرم تن خاکی با غرشی تمام خاطرات کودکی ام را تبدیل به تلی سنگهای ریزو درشت کرد انگاه تن خورد شده خانواده ام را بر ارابه های اهنی از دل کوه بردند تا اینده ای دیگر رابا دستان تقدیر رغم زنند غصه بدین جا که رسید احساس کردم او نیز همچو ادمیزاد اشک بر نهادش جاری شد تا این که فهمیدم تازه این اول راه است برسکوئی ان نزدیکی نشستم وچشم به تن ریز نقش سنگ ریزه دوختم اوئی که شاهد شکستن انسجام خانواده ای بود که شاید قرنها دست در دست هم روزگار سپری میکردند وهیچ نتوانست دست طبیعت انان را از هم جدا کند حال به دستان لطیف اشرف مخلوقات از هم گسسته شد وحال با حرکت ان ارابه اهنی سفری اغاز کرده بود تا روزگاری جدید را تجربه نماید غوغائی به پا بود او در حجوم زخمه های ناشی از بی رحمی انسانی محکوم به تغییر تقدیر شده بود ایستادن مرکب اهنین وافتادن از روی ان وبه هم ریختگی نظمی که خالق به او هدیه داده بود رشته افکار روئیا هایش را از هم تنید. صدائی مهیب به گوش میرسید .صدائی که هم نوعانش را زیر چنگالهای ساخته بشر دوپا خرد میکردند تا از انها ابزاری سازند تا زیر سایه ان سرپناهی برای انسانها بر پا نمایند خانواده اش را به اشکال گوناگون در اوردند و او نیز از این امر مستثنی نبود مدتها گذشت تا روزی از گوشه ای برداشتندش تا بر دیواری اورا مصلوب کنند وباز مدتها گذشت تا جبر طبیعت دوباره زندگی دیگری را برای او رقم زند ودوباره تن به شکستن و کوچک شدن نهد تا کی قرار به خرد شدن دارد تاکی قرار به فنا شدن در تقدیر اوست او اکنون گوشه ای پرت افتاده تا بر اثر ضربات پاهای رهگذران تقدیری دوباره را رقم زند سخن که بدینجا رسید ناخوداگاه اورا در کناری مخفوظ نهادم تا دگر به ضربه های بی رحمانه تن ندهد وبا ز قدم به راه سپردم وبا داستان زندگی ان سنگریزه راه را کوتاه کردم با خود اندیشیدم چه بر ما گذشته وتا کی ابدیده هرم اتشین روزگار خواهیم گردید تاکی به دشنه های بی رحمانه اطرافیان تن خواهیم سپرد وغرور اقتدار خودرا به خون اغشته خواهیم کرد تا خوار وخفیف شدن چندین ثانیه راه است وپایان این راه با مصائب کوچک وبزرگ کجاست ؟ قلمتان روان 24/5/90
نه به تکیه گاهی که بر ان استاده اینود نیز در ماراتون ترور شخصیت قرار گرفت
" />
" />
" />
" />
" />
" />


