تنها صداست که میماند


وتنها صداست که میماند ،صدایی به وسعت عشق به گرمای افتاب درون، به لطافت گلبرگی لطیف، وبه نرمی نوازش نسیمی مطبوع که نه تن بلکه روح را نوازش میکند.
این هدیه ایست بس غریب برای بندگانی که تنها افریدشان تا باالهام از روح پاکشان دنیای مردگان را زنده کنندو تو یکی از انهایی،یکی از منتخبین یزدان پاک ،باهدیه ای به وسعت باران، که طراوت میبخشد زمین تشنه قلب شنوندگانت را
نفست گرم و قلمت روان
۱۳/۳/پیمان۱۴۰۴

دلاشوب


من در طلب روی تو دیوانه شدم
عزلت نشین می و میخانه شدم
دانی که چرا بهر تو مسحور شدم
مجنون قدح چشم تو مسرور شدم
بی باده ومی در طلبت مست شدم
تا چشم تو دیدم خم انگور شدم
صد عشوه صد ناز مرا مهمان کن
عشق از دل واز دیده همی پنهان کن
نیم قرن گذشت تا تورا پیدا کردم
در بندو قسم خورده شیلا کردم
افسون دلاشوب قد رعنا شدم
دلباخته صورت زیبا شدم
۱۰ دی ۱۴۰۲

زخم دل

اینچنین بند دلم پاره نکن
با خم زلف مرا بیچاره مکن
اگر از زخم دلم بیخبری
بر سر کویت مرا اواره مکن

۱۱ دی ۱۴۰۲

بیا

بیا که دوریت مرا کشت
در این غبار غم گرفته تنهایی
بیا و بشکن سکوت خانه را
در این تشویش و بیتابی
بیا و پرکن به عطر تنت
فضای نمناک چشمانم را
بیا و به زانو درار اندوهم
به قدرت نگاه و رنگ چشمانت
بیا و گرم کن تن سردم را
با اغوش لطیف و شعله گیسوانت

شروعی دیگر

زندگی کوتاه ست و من چشم به تاخت و تاز ثانیه ها از پی هم
نیم قرن گذشت و باز شروعی دوباره رقم خورد
وقت کوتاه و اعمال و افکار فراوان
دست کوتاه و تقدیر بر ارامش خود پا برجا
عجولیم و بی صبر چرا که از نیمه خاکی مینگریم
واوست نمیرا وصبرش بینهایت



واژه

تومعنای تمام خواسته هایی
تواتمام واژه ناگفته هایی
تو در هیچ واژه ای هرگز نگنجی
تو مامن گاه چشم خسته های
۱۹ دی ۱۴۰۲

زندانیم

حبس وجودت شدم و انکار ندارم
مدهوش دوچشمت شدم و کار ندارم
دیوانه کویت شدم از بس که نشستم
گر پری بحر شوم خریدار ندارم

۱۹دی ۱۳۰۲

مشق عشق

یادت میاد گفتی
همچون تو نازنینی
سرتا قدم لطافت
گیتی نشان نداده،
ایزد نیافریده
پاسخ به قلم گفتم
گرنازنین تو گشتم
دیگر به چه بود حاجت
کوه کندن فرهاد
بس کردهمی مشق بابت
شب تا به صحر دیدم
از سر به گربانم
شاکر ید یزدان را
مهر تو خریدارم

خم گیسو

در میان خم گیسوی تو و جام شراب

خم انگور ندارد بچنین مستی ناب

در شاهی که زبان زد بوداز زیبایی

پیش چشمت بود ریز شنی در کبکاب

چه کنم

روزی که مرا عشق بخوانی چه کنم

گر لعل لبت مر بچشانی چه کنم

در حلقه دستان تو افتم چه کنم

سر بر تن و اغوش تو خفتم چه کنم

گر حلقه به وصل تو رسیدم چه کنم

مدهوش و خمار پی ات دویدم چه کنم

۲۰ دی ۱۴۰۲

ایستاده ام

بادهای شدیدی وزید
شاخه هایم شکست
رنجها و سختی ها
سرما و گرما
و من باز ایستاده ام
تنها و تنها
دراین حال منتظر بهارم
دوباره بهار خواهد امد
و من سبز خواهم شد
سبز سبز

تمام ناتمام من

هربار به دلم رجوع میکنم
جای زخمهایی میبینم که داغ تنهاییهایم رابا جوشش
چشمه دیدگانم ،سیلابی راه میاندازد به وسعت اندوههای گذشته
این باور که زمان باعث فراموشیست کلا به باوری غلط تبدیل میشود
ومن در این گرداب غوطه ورم
روزگارم تکراری
ونگاهم به پشت سر
همواره بی نصیب از سالیان هدر رفته
ابترو بی اثر
اینده ای پوچ را به نظاره نشستم
چه مصیبتها،چه ملالتها،چه شکستها ،وچهزمینخوردن هایی از برای تامین رفاه دیگران به جان خریدم و دیدم و گذراندم
وحال تمام ناتمامم را بی ادعا در طبق اخلاص،بخشیدم به انانی که پشیزی ارزش برای مچاله شدنم قائل نبودند،
چه کورکورانه مچاله شدنم از برای صاف ماندنشان ندیدند.
چه کورکورانه اغوشم همواره مامن امن مصائبشان بود
و چه بیرحمانه بدرقه شدم.
باواژه ای که تمام داده هایم را خط بطلان کشید
چه مغرضانه دم از ارامش و استقلال بعداز من زدند
چه زود باورهایم نابود شد
و چه زود رنگ پلیدی از رخساراشکار کردند
وداستان ترد ریشه از میوه تکرار شد
درخت بی ثمرم امروز میوه اش کال شد
نارس نارو زد
نارسی که امید به باروری دارد
امید به رشدی برتر از اصل
ریشه را پس زدند
ولی بدان ریشه باز جوانه میزند
واینبار نه به قیمت بخشش تمامش
واین ناتمام تمام میشود.

تنهایی ابدی

تنهایی
دلتنگی هایم را دانه به دانه
رج به رج
گره میزنم به نگاهم
گره میزنم به سقف و دیوار اتاقم
تنهایی جا مانده از گذشته ای تلخ ،سرد ،دور و دورتراز جوانی
دورتراز کودکی که بوی غریبی و یتیمی میداد
دلتنگی هایم را برگ برگ ورق میزنم تا ایام جوانی
ایامی که نیازهای کوچک بس بزرگ بودند به وسعت ارزوهای محال
وباز صدای دلتنگیهایم رامیشنوم
صدایی از حزن کوک دشتی تا همایون
دلتنگ تصاویری که از نگاهم گذشت
بارنگ کهنگی سیاه و سفید
وتمامی سکانسهای ان از کودکی فرزندانم بود
وحال دلتنگیهایم !
وسعت ،اندازه،نوا
همه و همه جمع شده به اندازه نیم قرن عمر
جمع شده در ذهنم
،ذهنی که معلوم نیست به واسطه کدام غم،
کدام داغ بر دل نشسته،
کدام حرف ناگفته در سینه مدفون بشه و با یه الزایمر کوچیک به فراموشی سپرده بشه،
وبایک نسیم خنک در یک روز خاص نفس اخر به داستان دلتنگی پایان تنهایی زیر خاک رو اخرین گره فرش زندگی من بکنه.
۱۸دیماه۱۴۰۱

عشق دنیوی

چه ساده قضاوت میکنیم

چه ساده از مهر ورزی میگذریم

چه دنیای نامرادیست

عشقهای حقیقی مجازیست

عشقهای مجازی کلاه بازیست

کاش میتوانست افکار را شست

دردو دل

بعضی وقتها تقدیر ادمها برخلاف میلشون رقم میخوره
به عدالت خدا شک میکنیم
اما وقتی درد دیگران رو میبینیم یا مشکلی بد تر سر راهمون میاد به مشکل قبلی راضی میشیم و میبینیم چقدر ساده تر میشد نگاه کرد
تا حالا فکر کردی مرگ عزیز بهتر از ترک اجباریه
خیلی سادست اما پشتش یک دنیا غم و حرفه
هردو جداییه اما این کجا و ان کجا
اولی لحظهات با خاطرات رقم میخوره طعم تلخی و شیرینی حس میشه
دومی شیرینی هاش هم تلخه چون میفهمی دستت نمک نداشته و همیشه تنهاییت رو مثل قلب شکستت باید با نداشته هات پیوند بزنی
بعضی وقتها به طالع خود مینگریم و داستان زندگی را در لحظاتی بازخوانی میکنیم
چه روزگارانی گذشت با چه شوری
برای چه برای که به چه قیمت؟
چه تلخه نفس هایم هم تلخ شده
سالیانی به شادی و غم،به سختی وسادگی،باهر مشقتی،

با کوله باری از یایس ونومیدی،با شکستها و مصیبتها،با افسردگی و نگرانی ،گذراندیم و گذشت تا رسیدیم به جایی که بگذاریم و برویم ،

برای رسیدن به ارامش
چه دردی بدتر ازاین که تازه بدهکار روزگارانی با عمر هدر رفته

داغ بر دل نشسته

تلخه باور نبودن
تلختر اینکه توی غربتم
صبح تا حالا نفس ندارم
حکمت خدا رو نمیدونم
درکش نمیکنم
ولی باور دارم حق اون و بازمانگان نبود
دردم میگیره که کاری ازم بر نمیاد
دردم میگیره که قدرتی ندارم
و جاهل و نادان نشستم ظل زدم به تقدیر
موندم به حرفهایی از سر دلسوزی و تسکین که چقدر بی معناست
ویا چقدر خامه ،چون دردنکشیده نمیتونه جای کسی خودش رو قرار بده و یا همدردی کنه
میگن وقتی چیزی گرفته میشه جای اون رو خدا با نعماتی پر میکنه ،جای نداشتن پدر ،همسر ویا فرزند با چی پر میشه!
تسکین بی معنی همون درد بی درمونه

زندگی

زندگی جاریست با تمام پستیو بلندیهایش
زندگی جاریست تا به دریا برسیم
زندگی جاریست به اندازه دریای چشمانمان

زندگی جاریست به وسعت نگاههای منتظر مانده

زندگی جاریست به بزرگی افق های غبار گرفته 

زندکی جاریست به لطافت جاری بودن خون در رگهایمان
پس جاری بمان وصال دریا نزدیک تر از دور است

غم فراق

خدا حافظ و به امید دیدار پسر دایی گلم ♥دوست زمان جوانی و همدم تنهایی های من♥فقط نمیدانم عدالت خدا کجاست که تو تنها فرزند باید با بالهایی شکسته پر بکشی و سنگینی غم فراقت را برای سالیان بی پایان بر سینه ما حک کنی♥
باغم ندیدنت چه کنم؟
با غم نشنیدن صدایت چه کنم؟
با سکوت صدای ساز غبار گرفته ات چه کنم؟
چگونه با غبار یتیمی نشسته بر گونه های دختر کوچکت سر کنم؟
عدالت خدا کجاست؟
چرا تو ؟
پس من چی؟
پس به امید دیدار هرچه نزدیک تر
شفاعتم کن که دیگر توان ندارم
شام غریبانت چه غریبانه بر گذارشد
زیر خیمه ای از غم و اندوه
زیر اواری از مصیبت
زیر کوهی از سختی فراق ابدی
زیر بارانی از اشک
محو در هیاهوی شیونها و ناله های جگر سوز
حک شد بر سینه ها و خاطره ها همچو سنگ کتیبه های پاسارگادو تخت جمشید
از یاد نرفتنی و ماندگار
اف بر این زمانه که تازیانه هایش بر شانه های ما جا ماندگان می نوازد و سوزشش تامغز استخوان

روزگار تلخ

عاصی ام از روزگاران تلخ
عاصی از روزمره گی های سیاه
خسته از تنها شدن در غربتم
غربتی که خود تن به دامانش زدم
سر به دیواری نهادم بس بلند
روبرو دشتیست بس وسیع
لیک فاصله بین دشت و من
دره ایست تاریک و عمیق
راه باریکی نیست از بهر فرار
سو سویی ندارد این چراغ
ناتوان گشتم زقهر روزگار
باز می نگردد جوانی و بهار
یاس  نومیدی شدست افکار من
فاش میگوید چهره ام اسرار من

دوستان قدیم

توی این روزگار عجیب که نگاه ها رنگ طمع و خنده ها بوی طعنه میده دوستیها یکبار مصرف که یادآور جنس چینیه ،ادم ها همدیگه رو زیر پاهاشون پله میکنن برای چند ریال بی ارزش.
اما توی این روزگار خاکستری زیبا ترین هدیه تماس دوستان قدیمیه که با اینکه رنگ کهنگی گرفته اما مثل قالی کاشون هرچی پا میخوره باارزش تر میشه ،از دوستی هجده ساله ای که حالا بالغ تر شده و به سن ثمر دادنهای کلان رسیده .
شاکر سلامتی این دوعزیز و پایداری و مستدام بودن دوستیها از یزدان پاکم. 

اوارگی

سردست امشب سر سرمای شدید
کودکی در کنار پله دکانی تن به زمین بی روح سپرده
چنان که زیراندازی از کارتن خوراکی هایی که با ذائقه اش بیگانه است وتن پوشی از کهنه لباس های تابستانی که رفتگر محله از میان زباله ها بدو داد
میدانم، سردی زمین از خاک است نه از هوای بیرحم زمستان ،چرا گه اگر هرکه باشیم و خوراک خاک گورستان شویم سردی ان غبار غم را از چهره باز ماندگان میزداید
ولی کودک درکش از سردی درد همسان کودک کبریت فروش است که با پوست وخون احساسش میکند نه از سردی خاک
وما ادمها سردی روح خاک را بیشتر از روح پروردگار درونشان پروراندند ،چراکه خاک را نفس یزدان پاک انسان کرد و ما نفس را حق نکردیم.
چه سنگواره شدیم وچه نگاه های بیرحمانه ای به همنوعانمان داریم .چه شعرها زمزمه زبان و شیرازه ذهنمان بود که انسانیت را به یک پیکر تشبیه میکرد،
کدامین درد را دیدیم و سراسیمه درمان نشدیم .
ایا کودکان کارو اوارگان بیخانمان درد این پیکر نیستند؟

پاییز زیبا

پاییز و خزان و خشخش برگها
رنگهای الوان و زوزه باد
گامهای خسته ام در کوچه پس کوچه تنهایی
وصدای نفس های غایم شده در زیر شال گردنم
یاد زمان جوانی و پرسه زدن در حاشیه رودخانه وزمزمه های نواهای پاییزی
هرسال یاد اور دوستانیست که چند زمانیست در افق دور ذهنم مانده اند
گویی زمان هم رنگ کهنگی گرفته واوای میان سالی از شور و ماهورجوانی به همایون و بیات و ابوعطا رو برده
نگاه شاد و پرشئف به نگاه تفکر و سیر در خاطرات بدل شده و هرزمان و هر نکته بازگشتیست به توشه خاطرات گذشته
همچنان که گام بر میدارم گویی به پایان داستان نزدیک تر و نزدیک تر میشویم
داستانی که خود مینویسیم و خود نقل میکنیم و بازیگری

 

بازی روزگار

بازیگرم ،بابازیم بازتر میکنم در دروازه های زندگانی را
بازیگرم بازیگر لحظه ای ،بازیگر بی نام بانام
بازیگری را از کودکی اموختم در صحنه خاک خوردم خاکی به اندازه لحظه ای عمر تجربه های مادرم که سینه به سینه بی پروا اموختم ازاو تجربیاتش را
بازیگرم بازیگر گریه ها و لبخندها تلخ کامیها و کمدی های بداهه گویی
بازیگری را خوب اموختم در صورتی که استادم زمانه بود
زمانه ای که بازیگریم را بازنگری نکرد
گذشتی نداشت خوب و بدم را ایینه وار عیان کرد
بازیگری شدم بی اجر و مواجب

 

دغدغهایم کجاست تا که توهم با منی
سوز صدایم رهاست تا که توهم با منی
ناله سازو نوا شور و بیات بو عطا
حزنوطرب جاری است تا که توهم با منی

کیسه تهی

در دل شب های تار ،باز صدا میکند
قلب شکست خورده ام ،باز وفا میکند

 

از دل بی ادعا از غم هر روز من
از بدی روزگار ، شکوه هزار میکند

سینه پر سوز من در طب این چند سال
کاسه پر خون شده،عشق فدا میکند

از شب عصیان مگو از شب هجران مگو
باده خاک خورده را ،باز شفا میکند

در طلب روزگار به زیر چرخ کبود
کیسه تهی از زرست،خانه فنا میکند

نافذ چشمان و قد سرو چمان خوشبیان
دست به جیب گر نبود،یار رها میکند

روئیا ی خواب

خواب ها به خواب رفته

وبیداری ها کابوس خواب

هر چه بزرگتر میشویم رنگ ها در روئیا ها کدر تر میشود

تا سیاه وسفیدی دورنگی را بر چهره خوابمان بکشد

میبایست خواب را هم به روئیا های دست نیافتنی سپرد

روئیائی که تا ابد باریست بر دوش

روئیا چه زیبا وشیرین

چه دست نیافتنی ومغرور

وباز من با روئیایم همواره خوشم

باران روئیا هایم کدورت ورنگهای تیره را پاک میکند

وباز ارام ارام به خوابی میروم تا بیداری در ان نباشد

ومن غرق در روئیا هایم ازاد ورها سیر میکنم.

پیدای نا پیدا

سجاده ام از خاک است 

جسمم زمینی

  ظرفیتم ناچیز وروحم اسمانی

ولی هنوز در پی گمشده درونم

همچو مجنونی تشنه در بیابان استدلال هایم پرسه میزنم پروانه وار

پیدای ناپیدا

میگردم ومی جویم ومیمیرم از این هجر

من در طلب گمشده درونی خویشم

پرده دری

سنگ صبورم شکست
پرده حجاب دریده شد
گوشه داد نهادم ،فریادی شد که تا اسمان رفت
دیروز خالی شدم از بغضها
خالی شدم از بی نزاکتی های پیرامونم...

تردیدی نیست که باری بردوش کسی دیگر افتاد
کودکیم را در چشمانش دیدم
هرچه در فریاد هایم جستجو کردم خودم را ندیدم
پسرم بودو منو اسمان خدا
سنگ صبورم شد وگریه پدرش را با بغضی تلخ نظاره کرد

شب ،من ،گذر زمان

شبهای صامت وتنهائی،

گذر لحظه ها وشب زنده داری های من

تاریکی وتاریکی وسکوت

هنوزتااولین نگاه های خورشید ساعت ها مانده

هنوز تنها صدای اطرافم خسخس نفسهای بریده بریده ام

تنها همدم شبهای من است

هنوز افکار پریشانم را جمع نکردم

هنوز این درخت بی حاصل سایه اش را شبها بر سرم باز میکند

سایه ای به اندازه بختک

همانی که هرشب گریبانم  را میگیرد

وارامش خوابم را به به بیداری های طولانی تبدیل کرده

چقدراز طبیعت دورم

چقدر دلتنگ صدای جیرجیرکها ،دلتنگ صدای پای حویبار واواز قورباغه هاهستم

چقدر ارزومند یک بغل خواب سیرم

چقدر کودکیم را میطلبم

داستانهای بی پایان مادر بزرگ

که هیچگاه تا اخر چشمانم یاری نکرد تا بهم خوردن اخرداستان را ببینم وبشنوم

دلم خواستار خوابهای کودکانه ایست که سرشار از رنگهای شاد بود

سرشار خواراکیهای فیلمها و کارتون های کودکی

کودکی من ،که در استرس جنگ خاک شد

وباز صدای اذان که نوید بخش گذر شبی دیگر بود

درد پنهان

اسوده وارام قدم بر میدارم

اسوده تر از خواب کودکی در اغوش مادر

نرم نرمک روان تر از جویبار حرکتی را اغاز کردم تا انتهای اخرین نفس

کوتاه بود ولی مختصر

سر امدنم را نمیدانم اما رفتنم را احساس میکنم

ذره ذره خورد شدنم را قطره قطره اب شدنم را به نظاره نشستم

این درد پنهان طاقتم را  طاق کرد

ولی باز به افق که مینگرم اخر راه است

پس تن رنجور صبور باش

سوسو زدن شمع امشب به اخر خواهد رسید

ومن دوباره ارام خواهم گرفت