صدائی میاید

صدای پای رهگذری تنها

میتوان از صلانه صلانه رفتنش دانست خسته تر از خسته است

میتوان شنید که دگر پائی برای رفتن نیست

میتوان از صدای پایش سنگینی کوله بارش را حدس زد

او از راه دوری امده وتنها دل خوش به مقصدیست که نامعلوم است

او تنها سوغات همراهش غبار راهای طی کرده اش است

وکوله بارش پراز تجربیات وخاطرات سفرش را یکه تنها به دوش کشیده تا اندوخته ایی باشد برای ایندگان

وکجا قرار به گذاردن بار افکار بر زمین است خداداند

که میداند چه ارزو هائی را از دست داده وبه غبار فراموشی سپرده

که میداند در این کوره راهها از چه مصائبی تن به عافیت گذرانده

که میداند بر این تن رنجورش چه ها گذشته

وتا رسیدن به وادی مقصد چه راه هائی در پی خواهد داشت

او پیریست درویش مسلک و راه ها برای او سیریست در این طریقت

ونخواهد هراسید از زخمه های نفس اماره

محاسن سپیدش گواه نیمه دوم راه زندگی زمینی اش است

او از مادیات دنیوی گذشت تا معنویات را به اوج رساند

او از فراق ها گذشت تا وصال را به لذتی صد چندان در اغوش کشد

او از شهوات گذشت تا شهودات بیند

وشهودات را دلیل حکمت زیست وادمیت دانست

بر علت بودن بودن معلولی دید وجود بودنش ازان چیست

او به خود شناسی رسید وخود را به عظمت خدا پیوند داد تا خداشناسی را در یابد

وحال در این طریقت به معرفت دست یافت تا جرعه ازسرچشمه حقیقت را بنوشد

صدای پایش را کم تر میشنوم که او از کوی ماهم در گذر است

او میرود تا جفت معنویش بیابد

او میرود واندوه نشناختنش بر دلم سنگینی را دوصد چندان میکند