پدر
پدر
(قسمت اول)
حدود چهار ساله بودم که سایه اش از سرم رفت
مسافرت دور دستها تنها جمله ای بود که بهانه هایم را تبدیل به امید دیدار میکرد
انگار هرچه بزرگتر میشدم خلاء حضورش بیشتر وبیشتر میشد
بمباران ها وعدم امنیت شبهای پر هیاهوی دهه شست سایه نبود پدر را دوچندان میکرد
احساس واژه پدر که در میان کودکان دبستان میشنیدم
استرابی بس پر ضربان را در قلبم تداعی میکرد
به گونه ای که هر گاه از شغل پدر در روزهای اول هر سال تحصیلی سخن از زبان معلمان به میان میامد
گوئی دوباره یاد فرار های بی امان مادر میافتادم از سئوالهای کودکانه ام
ایام نه سالگی را سپری میکردم
واز شور کودکیم دست به نوشتن نامه ای به عموی کوچکم زدم
تا غم نیامدن پدر را به زبان شکایت از او پرسجو کنم
به گمان اینکه او نیز در فرنگ مشغول به تحصیل است ونزدیک به پدر
شانزده سال دوری عمو از کشور اورا از سلامت خانواده نا اگاه کرده بود
واین دست نوشته ،تجلی گر غم نبود برادری که حال در میان نیست
تنهامن از مصاحبت با او در پی تماس های مدامش منع شدم
تا مبادا سخنی از ان به میان اورم
سالها در پی هم در فراق پدر سپری میشد
و من حال کودکی یازده ساله بودم واماده پا نهادن به مقطع راهنمائی
در میان مشاجره های کودکانه با یکی از هم کلاسی هایم با واژه یتیم بدرقه شدم
به دامان مادر رفته واز این حال جویا شدم که ناله از فغانش فضای خانه را سیاه کرد
اغوش برادرم تنها جائی بود که انروز به یاد دارم
وبعد به مرور فهمیدم که پدر نا باز گشتنیست
ومن میبایست این حقیقت تلخ را با با پوست وخون حس کنم...
لرز های دستم وافت تمرکز مرا تبدیل به کودکی از هم گسیخته کرد
وثمره این فروپاشی
مصرف قرص های اعصابی بود که بدستور پزشک جایگزین شکلات وتنقلات کودکانه ام شد
...>
<<پدریادت گرامی>>
متولد تهرانم