باتلاق روزگار

باتلاق روزگار و مغروق های مجازی

با اینهمه دست وپا زدن های بی فایده

وسرانجامی تلخ تر از زهر فراق

وفراقی یک طرفه تر از کوچه های تنهائی

تنها صدائی که در اطراف خود میشنوی صدای سنجاقک های مزاحم مردابیست

وافسوس که نمیدانیم توی با تلاق این روزگار هرچه دستوپابزنی زود تر غرق میشوی !
این یک قانونه جبریه ...!
اما  ماهیت وجود من وما  هم جنس ابه
همجنس همین رودخانه همیشه جاری
زنهار اب در اب غرق نخواهد شدبلکه  مهو میشه

 چراکه که جریان روزگاره که مارو با خودش به این سو انسو می کشانه!
میبایست به ذلالی اب وجودمان تکیه کنیم وتاریکی ها رو از زاویه دیگری نگاه کنیم
انزمان  طلسم هر جادوگری شکسته میشه!
خوبی خوب دیدن وخوب خواستن برای همگان انعکاس نوریست در وجود واطراف خود ادمی
که این در سرشت وفطرت ادمی نقش شده

سپید باشیم وبه سبز تر شدن فکر کنیم

الهی باشیم

واز روح دمیده معبود در کالبد وجود نشاط گیریم

جلوه گر توان بی رقیب اشرف مخلوقات بودن تنها وظیفه هر ادمیست

بیائیم باعث فخر عالم امکان باشیم نه ننگ ان

نفستون حق

 

چشمهای بارانی من

چشمهای بارانی من

چند روزیست چشمهایم بارانیست

چند روزیست رطوبت از گونه هایم نمیروند

وچند روزیست قلبم از طپش های کوتاه  ومنظم غریبی میکند

تنها لحظه های دلخوشی ام لحظه پیوند به تخت خوابم است

به امید خوابی که دگر بیداری در فردای ان نباشد

چند روزیست هوای دشت دلم را افتاب گرم نکرده

تیره گی ها چو بختک بر سینه ام سنگینی میکند

دلم هوای نبودن دارد نه نابودی

دلم هوای نماندن دارد نه ماندن

دلتنگ روزهای تنهائیم

وعازمند لحظه های کوتاه وبلند همان اتاق بی ریا وکوچک منزل پدری

همان روز هائی که به ارزوی نداشته هایم دلخوش بودم وامیدوار به بدست اوردنش

همان روزهائی که به داشته های دیگران نیز لذت میبردم

همان حس زیبای جوانی که همچو نسیمی برفت و من از عطر پاکیش نصیبی نبردم

همان روز هائی که ارزوی استقلال میکردم ودریغ که نفهمیدم ازادی و استقلال در همانجا بود بی قید وشرطی وبی انتظار متقابلی

چشم هایم باز بارانیست واین باران خیال رفتن واسوده شدن ندارد

داغی سینه ام را از نفسهایم احساس میکنم

که کم از تنور سرخ ندارد

بی رحمی زمانه را میتوان از چشم های منتظر به وضوح دید

بی رحمی زمانه را میتوان از نگاه های پر معنی همان منتظران به شکست دید

همان کفتار صفتان لاشه خور

اما زهی خیال باطل که من نیز ققنوسم در این بازی ناجوان مردانه

اری پیکری نمیماند تا خوراک لاشه لیسان باشد

تا بوده همین بوده وتا هست چنین است

ومن هنوز خیال به رفتن ندارم

اما بدان تنها دلیل جاری شدن اشک زمان است

ولی چرا؟

 

اهسته بیا

اهسته بیا

اهسته تر از اهسته بیا

قدمهائی کوتاه تر از کوتاه بردار تا لختی بیشتر بمانم

به گمانم دلبسته تر از انم که دل به تو بسپارم

 صلانه صلانه رفتن برازنده تر از انست که زود ائی

اری به این دخترک زیباروی دیوصفت دلبستم

همان دخترکی که علی سه طلاقه اش کرد

همان که به هیچ کس وفانکرد بلکه جفا بکرد

اری اهسته بیا اهسته تر از اهسته بیا

نرم وراحت چو نسیمی بر دل دشت گذری کن به طراوتی بهاری

صدای گام هایت اف بر لبم مینشاند که نکند لذات با او بودن را تمام نچشم

صدای امدنت دریغ را بر ماندنم در این بیکران ،بر لبانم نقش می زند

دیر تراز زود بیا اولین ملکه رودر رو

تو ملک بودی ومن عرش برین جایم بود

ادمم کردن ودر دهر زمین ول شدم



پیر سالک

صدائی میاید

صدای پای رهگذری تنها

میتوان از صلانه صلانه رفتنش دانست خسته تر از خسته است

میتوان شنید که دگر پائی برای رفتن نیست

میتوان از صدای پایش سنگینی کوله بارش را حدس زد

او از راه دوری امده وتنها دل خوش به مقصدیست که نامعلوم است

او تنها سوغات همراهش غبار راهای طی کرده اش است

وکوله بارش پراز تجربیات وخاطرات سفرش را یکه تنها به دوش کشیده تا اندوخته ایی باشد برای ایندگان

وکجا قرار به گذاردن بار افکار بر زمین است خداداند

که میداند چه ارزو هائی را از دست داده وبه غبار فراموشی سپرده

که میداند در این کوره راهها از چه مصائبی تن به عافیت گذرانده

که میداند بر این تن رنجورش چه ها گذشته

وتا رسیدن به وادی مقصد چه راه هائی در پی خواهد داشت

او پیریست درویش مسلک و راه ها برای او سیریست در این طریقت

ونخواهد هراسید از زخمه های نفس اماره

محاسن سپیدش گواه نیمه دوم راه زندگی زمینی اش است

او از مادیات دنیوی گذشت تا معنویات را به اوج رساند

او از فراق ها گذشت تا وصال را به لذتی صد چندان در اغوش کشد

او از شهوات گذشت تا شهودات بیند

وشهودات را دلیل حکمت زیست وادمیت دانست

بر علت بودن بودن معلولی دید وجود بودنش ازان چیست

او به خود شناسی رسید وخود را به عظمت خدا پیوند داد تا خداشناسی را در یابد

وحال در این طریقت به معرفت دست یافت تا جرعه ازسرچشمه حقیقت را بنوشد

صدای پایش را کم تر میشنوم که او از کوی ماهم در گذر است

او میرود تا جفت معنویش بیابد

او میرود واندوه نشناختنش بر دلم سنگینی را دوصد چندان میکند