چشمهای بارانی من

چند روزیست چشمهایم بارانیست

چند روزیست رطوبت از گونه هایم نمیروند

وچند روزیست قلبم از طپش های کوتاه  ومنظم غریبی میکند

تنها لحظه های دلخوشی ام لحظه پیوند به تخت خوابم است

به امید خوابی که دگر بیداری در فردای ان نباشد

چند روزیست هوای دشت دلم را افتاب گرم نکرده

تیره گی ها چو بختک بر سینه ام سنگینی میکند

دلم هوای نبودن دارد نه نابودی

دلم هوای نماندن دارد نه ماندن

دلتنگ روزهای تنهائیم

وعازمند لحظه های کوتاه وبلند همان اتاق بی ریا وکوچک منزل پدری

همان روز هائی که به ارزوی نداشته هایم دلخوش بودم وامیدوار به بدست اوردنش

همان روزهائی که به داشته های دیگران نیز لذت میبردم

همان حس زیبای جوانی که همچو نسیمی برفت و من از عطر پاکیش نصیبی نبردم

همان روز هائی که ارزوی استقلال میکردم ودریغ که نفهمیدم ازادی و استقلال در همانجا بود بی قید وشرطی وبی انتظار متقابلی

چشم هایم باز بارانیست واین باران خیال رفتن واسوده شدن ندارد

داغی سینه ام را از نفسهایم احساس میکنم

که کم از تنور سرخ ندارد

بی رحمی زمانه را میتوان از چشم های منتظر به وضوح دید

بی رحمی زمانه را میتوان از نگاه های پر معنی همان منتظران به شکست دید

همان کفتار صفتان لاشه خور

اما زهی خیال باطل که من نیز ققنوسم در این بازی ناجوان مردانه

اری پیکری نمیماند تا خوراک لاشه لیسان باشد

تا بوده همین بوده وتا هست چنین است

ومن هنوز خیال به رفتن ندارم

اما بدان تنها دلیل جاری شدن اشک زمان است

ولی چرا؟