بازیگرم ،بابازیم بازتر میکنم در دروازه های زندگانی را
بازیگرم بازیگر لحظه ای ،بازیگر بی نام بانام
بازیگری را از کودکی اموختم در صحنه خاک خوردم خاکی به اندازه لحظه ای عمر تجربه های مادرم که سینه به سینه بی پروا اموختم ازاو تجربیاتش را
بازیگرم بازیگر گریه ها و لبخندها تلخ کامیها و کمدی های بداهه گویی
بازیگری را خوب اموختم در صورتی که استادم زمانه بود
زمانه ای که بازیگریم را بازنگری نکرد
گذشتی نداشت خوب و بدم را ایینه وار عیان کرد
بازیگری شدم بی اجر و مواجب