غم فراق
خدا حافظ و به امید دیدار پسر دایی گلم ♥دوست زمان جوانی و همدم تنهایی های من♥فقط نمیدانم عدالت خدا کجاست که تو تنها فرزند باید با بالهایی شکسته پر بکشی و سنگینی غم فراقت را برای سالیان بی پایان بر سینه ما حک کنی♥
باغم ندیدنت چه کنم؟
با غم نشنیدن صدایت چه کنم؟
با سکوت صدای ساز غبار گرفته ات چه کنم؟
چگونه با غبار یتیمی نشسته بر گونه های دختر کوچکت سر کنم؟
عدالت خدا کجاست؟
چرا تو ؟
پس من چی؟
پس به امید دیدار هرچه نزدیک تر
شفاعتم کن که دیگر توان ندارم
شام غریبانت چه غریبانه بر گذارشد
زیر خیمه ای از غم و اندوه
زیر اواری از مصیبت
زیر کوهی از سختی فراق ابدی
زیر بارانی از اشک
محو در هیاهوی شیونها و ناله های جگر سوز
حک شد بر سینه ها و خاطره ها همچو سنگ کتیبه های پاسارگادو تخت جمشید
از یاد نرفتنی و ماندگار
اف بر این زمانه که تازیانه هایش بر شانه های ما جا ماندگان می نوازد و سوزشش تامغز استخوان
متولد تهرانم