تلخه باور نبودن
تلختر اینکه توی غربتم
صبح تا حالا نفس ندارم
حکمت خدا رو نمیدونم
درکش نمیکنم
ولی باور دارم حق اون و بازمانگان نبود
دردم میگیره که کاری ازم بر نمیاد
دردم میگیره که قدرتی ندارم
و جاهل و نادان نشستم ظل زدم به تقدیر
موندم به حرفهایی از سر دلسوزی و تسکین که چقدر بی معناست
ویا چقدر خامه ،چون دردنکشیده نمیتونه جای کسی خودش رو قرار بده و یا همدردی کنه
میگن وقتی چیزی گرفته میشه جای اون رو خدا با نعماتی پر میکنه ،جای نداشتن پدر ،همسر ویا فرزند با چی پر میشه!
تسکین بی معنی همون درد بی درمونه