تنهایی
دلتنگی هایم را دانه به دانه
رج به رج
گره میزنم به نگاهم
گره میزنم به سقف و دیوار اتاقم
تنهایی جا مانده از گذشته ای تلخ ،سرد ،دور و دورتراز جوانی
دورتراز کودکی که بوی غریبی و یتیمی میداد
دلتنگی هایم را برگ برگ ورق میزنم تا ایام جوانی
ایامی که نیازهای کوچک بس بزرگ بودند به وسعت ارزوهای محال
وباز صدای دلتنگیهایم رامیشنوم
صدایی از حزن کوک دشتی تا همایون
دلتنگ تصاویری که از نگاهم گذشت
بارنگ کهنگی سیاه و سفید
وتمامی سکانسهای ان از کودکی فرزندانم بود
وحال دلتنگیهایم !
وسعت ،اندازه،نوا
همه و همه جمع شده به اندازه نیم قرن عمر
جمع شده در ذهنم
،ذهنی که معلوم نیست به واسطه کدام غم،
کدام داغ بر دل نشسته،
کدام حرف ناگفته در سینه مدفون بشه و با یه الزایمر کوچیک به فراموشی سپرده بشه،
وبایک نسیم خنک در یک روز خاص نفس اخر به داستان دلتنگی پایان تنهایی زیر خاک رو اخرین گره فرش زندگی من بکنه.
۱۸دیماه۱۴۰۱